محمد باقر اديبى لاريجانى

62

مرزدار مكتب اهل بيت ( ع ) ( سيرى در احوال وافكار وآثار مرحوم علامه عسگرى " ره " ) ( فارسى )

چه در آنجا مداوا نمودند مفيد واقع نشد . مادرم با برادرانم مرا از سامرّه به كاظمين براى معالجه آوردند ، و در كاظمين نزديك صحن مطهّر يك اطاق در مسافرخانه تهيّه و در آنجا به معالجه من پرداختند ، اين معالجات مؤثر واقع نشد و من بيهوش افتاده بودم . وقتى كه از معالجه اطباى كاظمين مأيوس شدند يك روز به بغداد رفته و يك طبيب سنى مذهب را براى من به كاظمين آوردند . همين كه نزديك بستر من آمد و مىخواست مشغول معاينه گردد من در اطاق احساس سنگينى كردم ، و بى اختيار چشمم را باز كردم ديدم خوكى بر سر من آمده است ، بى اختيار آب دهان خود را به صورتش پرتاب كردم . گفت : چه مىكنى ، چه مىكنى ؟ من دكترم ، من دكترم . من صورت خود را به ديوار كردم و او مشغول معاينه شد و دستوراتى داد و نسخه‌اى نوشت و رفت . نسخه را تهيه كرده و به تمام دستورات او عمل كردند ابدا مؤثّر واقع نشد و من لحظات آخر عمرم را مىگذراندم . تا آن كه ديدم حضرت عزرائيل وارد شد ، با لباس سفيد و بسيار زيبا و خوشرو و خوش منظره و خوش قيافه . پس از آن پنج تن : حضرت رسول اكرم و حضرت امير المؤمنين و حضرت فاطمه زهرا و حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهم‌السلام به ترتيب وارد شدند و همه نشستند و به من تسكين دادند و من مشغول صحبت كردن با آنها شدم و آنها نيز با هم مشغول گفتگو بودند . در اين حال كه من به صورت ظاهر بيهوش افتاده بودم ديدم مادرم پريشان شده و از پلّه‌هاى مسافرخانه بالاى بام رفته و رو به گنبد مطهّر حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام كرده و عرض كرد : يا موسى بن جعفر من به خاطر شما بچّه‌ام را به اينجا آوردم ، شما راضى هستيد بچّه‌ام را اينجا دفن كنند و من تنها برگردم ؟ حاشا وكلّا ( البته اين مناظر را ايشان با چشم دل و ملكوتى خود مىديده نه با چشم سر ، آنها به هم بسته و بدن افتاده و عازم ارتحال است ) همين كه مادرم با حضرت موسى بن جعفر مشغول تكلّم بود ديدم آن حضرت به اتاق ما تشريف آوردند و به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردند : خواهش مىكنم تقاضاى مادر اين سيّد را بپذيريد . حضرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله رو كردند به حضرت عزرائيل و